امروز پس از خستگی بسیار کار به وبلاگمان سر زدم و بعد مثل همیشه اولین کاری که کردم سر زدن به حضور خلوت انس بود . به امید اینکه مطلب جدیدی بخوانم حتی یک خط و بعد که آرامشی گرفتم ، به خانه بروم ولی در کمال ناباوری با چنین مطلبی روبروشدم :
حسی گنگ یعقه ام را گرفته بود . تصور اینکه عباس معروفی روزی بگوید : خداحافظ ؛ دیگر نمی نویسم ! برایم دورتر و غریب تر از این بود که تصور کنم زمین دارد می افتد . مطلقا مساله را شوخی نگرفتم چون عباسی که من می شناسم اگر در همه چیز شوخی داشته باشد در نوشتن با کسی شوخی ندارد . نیاز ندارد که بخواهد به کسی هم باج بدهد که برای دلخوشی اش چنین چیزی بگوید . قمار بازی هم نیست که بر سر مساله ای این چنینی قمار کرده باشد و حالا بخواهد سر حرف خوداش بیاستد . حدس هم نتوانستم بزنم که چرا باید در ساعت 12 : 1 صبح بیست و یکم تیرماه سالی چنین منحوس ؛ مطلبی اینچنین نا امید کننده را مردی که به واقع همیشه عزیزتر از جان می داشتم اش بنویسد . اینها که گفتم مقدمه نبود چرا که این فاجعه مقدمه چینی نمی خواهد . مثل بمب اتم روی سر هیروشیماست ، مردم غافلگیر می شوند و تا بخواهند به چیزی فکر کنند ؛ دیگر نیستند . خواستم پس از مدت ها برایش نامه بفرستم و جویای دلیل شوم ولی به واقع دیدم که دلیل اش هر چه هست ، هر چه می خواهد باشد ؛ هر بهانه ای که می خواهد برای خود اش داشته باشد ؛ برایم قابل قبول نیست . آنقدر احساساتم جریحه دار است که توان بیان اش را ندارم . آنقدر شکایت دارم که فقط دادگاه خدا صلاحیت رسیدگی را دارد . آنچه در ذیل از نظر می گذرد ؛ نامه ای است خطاب به عباس معروفی که مخاطبی به نام وحید پیام نور آنرا فریاد می زند .
عباس ، سلام ات نمی کنم تا خداحافظی نکنم .
خودم را نفرین می کنم که هنوز آنقدر واژگان را حریف نیستم که بتوانم در چنین لحظه ای احساسات ام را برایت تعریف کنم . همه ی دوستانی که از نزدیک با مرام این کمترین آشنایی دارند می دانند که کمتر کسانی در عرصه های مختلف هنر در قید حیات هستند که سر این کمترین را به کرنش کشیده باشند . نام نمی برم که وقت تنگ است .
خواندم که گفته ای یا از سوی تو گفته شده که دیگر نخواهی نوشت و خداحافظ . بی هیچ حرف و حدیثی و در شگفت شدم که حریف این تصمیم چیست ! اینکه یکی مثل تو با داشتن آثاری آنچنانی چنین بنویسد برای مخاطبی چون من به هیچ وجه قابل قبول نیست . منی که معتقد است آثار معروفی را باید در امتداد هم خواند . منی که معتقد است شان آثار معروفی فراتر از آن است که دچار شود . منی که معتقد است معروفی را پاس بداریم تا معروفی ها بوجود آیند . منی که معتقد است اگر هم دوره بزرگان پیشین ادبیات نبوده ، دل خوش دارد که در لینک علاقه مندان معروفی ثبت شده . از همه ی اینها می گذرم . فرضم را بر این می گذارم که تو جواب همه ی اینها را دادی یا اصلن بسوزد پدر عاشقی و دوست داشتن ؛ چون دوست ات دارم سعی کنم درک ات کنم و به خواسته ات تن دهم ولی می خواهم بدانم جواب آسا را چه خواهی داد ؟ زنی که در دورانی که زنان روی خودشان با صدگان و هزارگان سکه های طلا قیمت می گذارند ؛ مهریه اش را کتاب های شاملو ، هدایت و معروفی تعیین می کند و تو خود ات شاید تا این روز نمی دانستی که مخاطبی داری که آثار ات نزد وی آنقدر ارزشمند است که گره دهنده ی مقدس ترین پیمان ها باشد . جواب او را چه می دهی ؟
ما تنها نیستیم هرچند نوستالوژی در ذره ذره ی سلول های تن مان رخنه کرده ؛ امثال ما زیاد است و من به جای تو خجالت می کشم که مخاطبین اینچنینی را به هر دلیلی که هست با حرفی آنچنانی آزار می دهی . یاد صادق هدایت می افتم و درد کج فهمی مخاطبینی که داشت . تا آنجا که هدف اش از نوشتن را صرفا احتاج به نوشتن معرفی کرد نمی خواهم درس پس دهم ؛ دقیقا می خواهم به رخ ات بکشم تا بدانی حرفی که زدی چقدر برای ما گران آمده است . فرض که می خواهی مبارزه منفی کنی ؛ فرض که این اعتراض است ؛ اصلن فرض که دیگر علاقه ای به نوشتن نداری که این آخری از آن حرف هاست ؛ اینها دلیل نمی شود ، حرف حساب نمی شود که عباسی که برای استفاده از تک تک واژه ها حساس است و آنقدر حرمت دار واژه هاست که تحسین مخاطبین سختگیر چون ما را بر می انگیزاند چنین بی پروا چنین بگوید . اف بر روزگار . تو هم که با توهم ولایت مطلقه فقیه میانه نداری که فرض را بر آن گذارم که اقتدا به رهبری کرده باشی و سال اصلاح الگوی مصرف ... در زمانی که من انتظار دارم عباسی که آن سوی آب است و از شر سگان پاچه گیر در امان است ؛ لب و دهان اعتراض من باشد می شنوم می خواهد سکوت کند !
عباس ! تو ناسلامتی روایت گر داستانی هستی که قهرمان اش ... مثلا حسینای آزاده را تو خلق کرده ای . تو برادر کشی ها را به تصویر کشیدی در همه ی کارهایت و نقد کردی ستم را به هر نحوی که می خواهد باشد ؛ حالا با مخاطبین ات ستم می کنی ؟ دعا خورات کردند یا چاقو زیر گردن ات گذاشتند ؟ قیمت گذاری نمی شوی که به این آخری متهم ات کنم ؛ لعنتی خبر نداری ما سطر سطر کتاب هایت را جویده ایم و با هر سطر یا به پیشانی کوبیدیم یا فحش کش ات کردیم که این آخرین تمجیدی است که یاد داریم . فرهنگ غلطمان این است وقتی با چیزی زیاده از حد حال کنیم به فحاشی بپردازیم . تو که بیشترین فحش را از ما که بالاترین تمجیدها و پاچه خواری هاست نوش جان نموده ای حالا می گویی دیگر نمی نویسم ؟ مگر به دل خود ات است ؟ مگر شهر آنقدر بی قانون است که دلبری کنی و بعد عمو ، عمو مکه ؟ ما کام دل می خواهیم از آثار ات و هیچ چیز دیگری را نمی فهمیم . آنقدر خودخواه هستیم که هر چه فریاد است بر سرت بزنیم که تو حتی اگر به دل خود ات نمی خواهی بنویسی ؛ برای دل مردم بنویس . تا امروز برای نویسنده رسالت قائل نبودم چون متن را منبر وعظ نمی دانستم ولی امروز به هر ریسمان نخ نما هم که شده دست می اندازم تا حرفی را که زده ای پس بگیری . یقین داشته باش این ما ول کن قضیه نیستیم . یا حرف ات را پس بگیر ؛ یا حرف ات را پس بگیر .
نویسنده اگر ننویسد ؛ می میرد و تو یقینا این حرف را بهتر از من می فهمی ! فکر نکن حتی با داشتن آثاری آن چنین ...
مرده شور عاشقی را ببرند و حالا فکر می کنم کاش برایت خصوصی می نوشتم و می توانستم خودم را خالی کنم چون بیشتر از اینها به ما بدهکاری . تو اگر فقط برای من می نوشتی حق نداشتی خداحافظی کنی ؛ چه برسد به اینهمه علاقه مند . کامنت هایت را مرور کن . آن همه جوان ، آن همه هواخواه ، آن همه مخاطب که همه حسرت داشتن شان را می کشند . من آرزو می کنم که مخاطبین تو را داشته باشم و تو ... ! بر من لعنت که دوست ات دارم ، تو بیگناهی ولی به قول بابا طاهر :
چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی که یکسر مهربونی دردسر بی
پس ثابت کن :
اگر مجنـــون دل شوریده ای داشت دل لیلـی از او شوریده تر بی
نامرد روزگاری اگر آن چیزهایی که می خواستم بگویم و نتوانستم را از بر نخوانی . پس بیا و یاری کن ادبیات مرز و بوم ات را ؛ بیاد بیاور از سنگسر ؛ سنگری ساخته بودی و لامصب آنهمه امید را به چه گناه از ما می خواهی بگیری ؟
یکی در یک جایی به من گفته بود : حرف حساب ات را بزن قبل از آنکه حسابی بزنند ات ! و از آن به بعد فهمیدم که با سکوت من و امثال من ؛ گردن چماق دارها کلفت تر می شود . سکوت سرشار از ناگفته ها نیست آقای برادر ! سکوت مرده شوری است که آدم را می خورد ؛ جزامی است که مرده شور اش را ببرند ! من به عنوان فرزند ایران ؛ از عباس معروفی فرزند ایران دعوت می کنم که تا بیشتر از این آشفته نشده ایم کاری کند .
من یکی فقط با خواندن رمان جدید ات می بخشم ات دیگران را نمی دانم .
دعا می کنم زودتر بخشیده شوی .
دوستدار همیشگی تو وحید پیام نور با سلام برسان های همیشگی آسا .