خوشحالی که من را گذاشته ای و رفته ای ، دلتنگی ات هست .
مثل زنجیر به دست های زندانی حلقه ی آغوش ات اسیرم کرده نه که امروز دلم برایت تنگ شده باشد همه ی روز ها یِ رفته و نیامده دلم برایت تنگ می شود نه که امروز خاطره ات پُر رنگ باشد همه ی خاطرات ام را گل های دامن ات رنگ زده اند ای تلخیِ شیرینِ تمامِ عاشقانه ها پروانه ی دستان ام تو را تقدیس می کنند در عطرلیمویی تن ات و این خدا جز تو پیغمبری خلق نکرد چرا که شیار لبان تو هوای زمهریر جسم عریانم را در وحی کلمه ی دوست ات دارم جهنم کرد بیا و همان دستهای سرد را بیاور تا کابوس های شبانه ام را خاموش کنی بیا و بهانه کن تا از سینه ی خاکسترم پَر بگیرد ققنوس نام تو بیا و فقط َنفس ِبکش تا پریان در خانه ی سیاهم جیغ نکشند و ناخن رویِ آیینه به پریشانیِ گیسوانِ تو بیاو نگاه کن تا زمین هست شود و آفتاب به قامتِ تو قد بکشد وگر نه تمام آدم هامی میرند و کسی به عشق تو حسادت نمی کند