مرگ...
رفتنِ تو بود
شبیهِ قاره هایِ زمین
کِش آمدم
و تمام جهان از من پُرشد
هر ذره ای از من ،
در تَقلایِ ریشه زدن
به نیست شدن در بودنِ تو
هر تکه ای از من
با کوچِِ پلیکان ها ،
به هوایِ پیراهن ات ، سرزمینی ناشناخته می شوند
فراموشی میراثِ انسان بودنمان است
باور نکن !
ساعت همین بیست و چهار ساعت است
یا ماه سی روز
و سال دوازده ماه
باور نکن
که من در دور شدن از حصارِ تو ، رها می شوم
که تو در دور شدن از حصارِ من ، رها می شوی
دروغِ محض است
قانونِ بی منطقِ عُرف که در جداییِ من از تو،
و در جدایی تو از من...
...ببین!
بوسه یِ نگرفته را بیا و بگیر
تا بگیرم ات ،
مثل هوا در شش ها
می آیی و می روی
بی هیچ سلامی
بی هیچ خدانگهداری
حالا،
بیا و به اذنِ عشق،
من ات را زنده کن...
نوشته شده توسط : آسا قربانی